هرچقدر هم که بنشینی و بگویی که این من هستم که حرف میزنم و اصلاْ احدی نمی تواند مخم را بزند که چه کنم و چه گویم و فلان و فلان و فلان ، به نظرم جفنگی بیش نیست. همین دیشب بود که با یکی دو تا از رفقا که تازه از فرنگ آمده اند ، کنج کافه ای نشستیم و گپ زدیم از زمین و زمان. از مملکت و موسیقی و سینما و سفر گرفته تا خاله زنک بازیهای گودری و اینکه اوضاع در گودر بهم ریخته و همه دارند همدیگر را انگولک میکنند و اینکه زمان ما اوضاع خیلی بهتر بود و این صحبتها. بهرحال آنقدر حرفش را زدیم که بروم یک سرکی به کنسول گرد گرفته بلاگفا بیندازم و ببینم که آیا هنوز وجود دارم یا نه. و دیدم که هستم و خوانندگان قدیمی ترم برایم کامنت گذاشته اند که آیا اصولاً در قید حیات به سر میبرم یا خیر. بهرحال قلقلکم آمد تا چند خطی بنویسم.
اینکه چه شدم و چرا دیگر ننوشتم دلایل معلوم و مجهولی دست کم برای خودم دارد که حوصله ندارم درباره اش بنویسم و حتی وقتی بیشتر فکرش را میکنم میبینم اصلاً به کسی هم ربطی ندارد! آدمیزاد است دیگر. یک وقتی دلش میخواهد کاری بکند یک وقتی هم دلش میخواهد که کلاً همه چیز و همه کس وهمه جا را دایورت کند به آنجایی که باید بکند. بهرحال دلایلش برایم اهمیت خاصی ندارد.
۶ ماه است که ازدواج کرده ام. میبینید؟ همین است دیگر.اساساً راضی هستم. فعلاً هنوز زور چندانی بهمان نیامده است به لحاظ مادیات. زندگی مشترک هم بدی نیست اگر میخواهید شما هم همین سوال نفرت انگیز ، به زعم من البته ، را بپرسید که زندگی مشترک چطور است و فلان. ما با هم خوبیم. از همدیگر مراقبت میکنیم ، برای هم پول در میاوریم و غذا درست میکنیم ، تفریح میکنیم، سفر میرویم ، پول داشته باشیم شام بیرون میرویم . با هم فیلم میبینیم گاهی به هم غر میزنیم ، دوشادوش راه میرویم ، همدیگر را لوس میکنیم ، در خواب برای هم خر خر و سخنرانی میکنیم و کارهای مشابه که اساساً در زندگی مشترک بایستی انجام بدهی .
کنار اینها ، بمانند چهارپایان کار میکنم ، با دوستانمان ، این مان هم از اون حرفاییست که بعد از ازدواج پررنگ تر میشود ، معاشرت میکنیم.هم فیلمبینی میکنیم ، دور همی میگیریم و الواتی میکنیم ، ساز میزنیم ، تمرین میکنیم ، آهنگ میسازیم ،قهوه میخوریم ، باز بجان هم غر میزنیم که پس کی کنسرت میدهیم و چرا ما فلانیم و در این مملکت نمیشود هیچ غلطی کرد و چرا آسمان بلند است و فیلها پرواز نمی کنند مثل قدیم.
روابطم با خانواده ام بیشتر شده است. به جرات میگویم در مجموع بیشتر از زمان مجردی والدینم را میبینم! نه اینکه فرت و فرت آنجا باشیم. همان هفته ای یکی دو دفعه را هم که حساب کنی باز اوضاع از قدیم بهتر است.
بهرحال وضعیت کلی ما همین است. همچی بدک هم نبود بعد از این همه وقت. شاید گاهی..
* همین جوری بیربط محض ارادت
این آخری آس رویدادهای هم زمانی این چند وقت بود. گفته بودم که خانه ای گرفتم و در حال آماده کردنش هستیم. تیم نجارها تا نصفه شب اینجا کار کردند و چون که صدای اره و دریل دیگر در حال کولاک کردن بود و ساعت هم از یک نصفه شب هم گذشته بود ترجیح دادیم که کار را محول کنیم به امروز بلکه پروژه تخت و کتابخانه و اینها بالاخره تمام شود. تصمیم گرفتم که شب را همین جا بمانم . وسط خاک و خلها ملافه ای دست و پا کردم . لپ تاپم را گذاشتم روی شکمم. چراغها را خاموش کردم و شروع کردم پستهای شر شده در گوگل ریدر را سرسری خواندن و حتی بعضی هاشان را هم مارک آل از رید کردن. بعضی آدمها هستند که خاص هستند و نمی شود که مارک آلشان کرد. داشتم پستهای شر کرده اش را میخواندم که رسیدم اینجا. خمیازه ای کشیدم. دیگر چشمهایم باز نمی شد. اما گقتم آهنگی که اینجا شر می شود حتما بایستی دانلود شود. گذاشتمش که دانلود شود که آلارم لپ تاپم به کار افتاد که بیخود! باتری نداری. باهاش فال گرفتم. گفتم اگر دانلود شد و بعد باتری تمام شد حتمن خوب است. یک لحظه بعد از تمام شدن دانلود ، کامپیوترم بهم شب بخیر گفت . پس حتمن خوب است! خوابم برد. صبح با صدای زنگ سرکرده نجارها که دوستم است بیدار شدم.
کاری ندارم بکنم. همه دارند خودشان کارشان را میکنند. چایی میخورم. بعد از چایی ام را هم میزنم و میشینم پای اینترنت که ببینم چه خبر است. یاد آهنگ دانلودی دیشب افتادم. گذاشتمش که بخواند.
گمانم یکی دو سال پیش بود. توی یکی از این هایپرمارکتها شنیدمش. کلن الدسانگ باز تیری نیستم اما گاهی وقتها هوس میکنم. چه میشود کرد. از فروشنده سیستمهای صوتی نام ونشان موزیک را پرسیدم. چه توقع احمقانه ای. آن شب تمام الدسانگهایم را زیر و رو کردم. نتیجه ای نداشت. بعد از آن جریان ، چندین بار دیگر شنیدمش. توی کافه ها. این کافه چی ها هیچکدام خوب نیستند. کافه چی اگر نداند موزیک چی گذاشته که کافه چی نیست. حتی یکبار توی یک کافه ای گمانم کافه عکس بود، با موبایل صدای موزیک را ضبط کردم بلکه از روی لیریک بتوانم حداقل توی اینترنت پیدایش کنم بازهم نشد که نشد. قیدش را زدم. حالا فکرش را بکن که نصفه شبی ، ناغافل رفیقت این موزیک را شر کرده و تو هم الله بختکی دانلودش میکنی . این طوری. حالا بین صدای اره و دریل و چکش نشسته ام و برای دهمین بار گوشش میکنم. برای دوستم کامنت گذاشتم که برای این کار مستفیم میرود بهشت. درش شک نکن.
صاحبخانه مان یک آقای ارمنی بسیار دوست داشتنی است که مثل باقی شان بار و بندیلش را بسته و دارد از این مملکت میرود و باید بگویم با اینکه فقط سه چهار دفعه دیدمش احساس میکنم که دلم برایش تنگ میشود بس که نازنین است این مرد. دست راستش زیر سر تمام برادران دینی ای که به من و پولم خندیدند.
دوست ندارم درباره اش فکر کنم. مهم اینجاست که جایی برای زندگی پیدا کردیم که دوستش داریم. یک خانه قدیمی که هرچه نداشته باشد دست کم صفا دارد و درش بوی شرافت و مردانگی هنوز وجود دارد.
این است وضعیت این روزهای من. دارم زندگی ام را جمع و جور میکنم که بعد از سی سال زندگی کنار پدر و مادرم ، بروم مرحله بعد. و چقدر عجیب و دوست داشتنی است این تغییر.
حال ما خوب است.
* به سبک رفقای قدیمی
آمدم یکسری اینجا بزنم ببینم آیا اصولن هنوز چیزی از کیوانوفسکی باقیمانده یا نه. چونکه اساسن هیچ ایده ای ندارم که اگر ۴ ماه به وبلاگت سر نزنی چه اتفاقی احتمالن برایش میفتد. ظاهرن که هنوز هم هست و هنوز هم تویش میشود نوشت. وضع من خراب است که چهار ماه است ولش کرده ام به امان خدا و کاری بکارش ندارم. باز هم تحسین میکنم آن رفیقی را که گفت کار آدم را از زندگی میندازد. بهرحال من این قضیه را بروی خودم نمی آورم.
این چهار ماه اتفاقات زیادی افتاد. کارم را عوض کردم . یک کار شلوغ و پرترافیک و پر استرس و خلاصه پر از چیزی که فکرش را بکنی. اما خب. با هم کنار آمده ایم و رفته رفته نمی دانم من دارم اهلی میشوم یا که کار. بهر حال فعلن صرف نظر از آن همه مصائبش با هم خوبیم.
یک دستی هم به سر و روی زندگی ام کشیدم و کمی گرد و خاکش را گرفتم. البته هنوز کار خیلی بخصوصی نکرده ام. در حد یک لی لی لی لی خیلی خیلی مختصر. هنوز هم در شناسنامه های همدیگر دخل و تصرف نکرده ایم اما عنقریب است که آن هم اتفاق بیفتد.
حالا فعلن بدنبال یک جایی میگردیم که چهار تا دیوار داشته باشد تا بلکه بشود یک پولی سر ماه بدهیم و درش رندگی کنیم. دردسرت ندهم. وضع خراب است و همه ارث و میراث پدرشان را از آدم طلب میکنند. اما عیبی ندارد. بالاخره پیدایش میکنم. حوصله منفی شدن ندارم. دست کم فعلن.
با اینا زندگی را سر میکنم تا ببینم که چطور میشود. همین طوری به سرم زد که بیایم یک چند خطی بنویسم و برای دوستانیی که ابراز نگرانی کرده بودند دستی تکان بدهم تا بگویم که هنوز زنده ام و برقرار .
گمان نکنم در اینجا را ببندم. بالاخره هرکسی که یک وبلاگی دارد و چهار خطی مینویسد یک حس تعلق خاطری نسبت به این مملکتش پیدا میکند که به نظرم برایش ساده نخواهد بود که یک تیپا بزند زیرش و قیدش را بزند. گیرم خیلی ها هم میزنند اما من نه. گمان نکنم.
خیلی وقت است که غرغر هایم را جایی نوشتم و شاید هم نشده است که برای کسی بگویم. شاید بشود دومرتبه اینجا نوشت...
خیلی وقت است که چیزی ننوشته ام هان؟ خب آدمیزاد وقتی بیکار باشد این طبیعی است که دل و دماغی هم برای نوشتن نداشته باشد. به هر جهت اینکه یکی دو ماهی را برای خودم الواتی کردم و بیخودی خوش گذراندم تا اینکه بعد از دو هزار تا مصاحبه و کاغذ بازیهای بیخودی کارم درست شد و خیر سرم از پس فردا یعنی اول خرداد دوباره میروم سر کار. دروغ چرا. کار خوبیست و بعد از کلی دوندگی بالاخره گرفتمش. چه میشود کرد. برای گذران زندگی لازم است که کاری انجام دهی و پولی در بیاوری که سر ماه هشتت گروی نهت نباشد. خدا را شکر. راضیم. آقای یونگ ٬ کارل گوستاوشان را میگویم٬ گفته است که قبل از سی چهل سالگی بایستی یک کار و کسبی برای خودت راه بیندازی که پس فردا جلوی سر و همسر شرمنده نشوی. حالا گور پدر دلت هم شد خیالی نیست. همینست دیگر. بعنوان فاز اول اقدام مهمی است. بعدش هم میخواهم اگر دوباره حال جدیدی بهمان ندادند ٬ یک سر و سامانی به وضعیت زندگی نکبت بارم بدهم و بروم سر خانه و زندگیم. به نظرم منطقیست. خیر سرم سی سالم است. پس فردا اگر روزی از بچه ام سر امتحان تقلبی چیزی گرفتند دوست ندارم بگوید بروح آقام خدابیامرز من تقلب نکردم! بعله بابا جان. این طوریاست.
ایام بدی هم نبود. کلی تفریحات سالم و ناسالم کردم. کتاب خواندم. ساز زدم. فیلم دیدم و گشت و گذار کردم. حتی این دم آخری آنقدر که برادر بریف اینکانتر جان عزیز گفت و تعریف کرد یک سفری رفتم مملکت قلعه رودخان. آقاجان عجب مملکت خوبی است اینجا. گیرم که تا رسیدیم آن بالا جد و آبادمان را یاد کردیم اما باید گفت که حض فراوانی هم بردیم از طبیعت رویایی این مملکت. در ابتدای امر دومیلیارد تا پله ی کج و کله را میروی بالا تا میرسی به یک قلعه مافوق زیبا که کلی سوراخ سمبه دارد که بروی برای خودت کیف کنی و عکاسی کنی و خلاصه اینکه حالش را ببری. اصلن باورت نمی شود چنین جایی را. یعنی اینکه آن بالا که رسیدی اصلن خستگی راه را بکلی فراموش میکنی. یک مشتی عکس از زیبایی های قلعه مذکور را میگذارم این پایین که شما هم ببینید بلکه آنهایی که نرفته اند ترغیب شوند تا یک سری به ولایت کذایی بزنند.





خلاصه اینکه اگر روزی روزگاری هوس کردید که قلعه را ببینید ٬ هیچ کاری ندارد. سر صبح بیندازید جاده رشت که دست بر قضا بواسطه ی اتوبان جدیدی که کشیده اند کلی نزدیک تر هم شده است. از آنجا بروید فومن و آنجا چهارصد تا تابلو خواهید دید که شما را به قلعه راهنمایی خواهد کرد. بروید بالا و از کسی هم نپرسید که تا قلعه چقدر مانده. و اینکه وقتی هم به قلعه رسیدید و کلی برای خودتان شاد و خوشحال بودید فکر نکنید که اورست را فتح کرده اید چون اگر میخواهید حال اصلی را ببرید کلی راه مانده است. بروید بالا و مطمئن باشید که ارزشش را دارد. به جایی خواهید رسید که کلی ممالک زیبا زیر پایتان خواهد بود و آن موقع است که هوس میکنید تا قدری دراگ اساسی مثل ال اس دی ای چیزی توی آن مایه ها داشتید تا بلکه مانند کلاغهای قلعه بالای جنگلهای مه آلود پرواز کنید!
تازه بعدش هم اگر حالش را داشتيد برويد ماسوله كه آنجا هم جاي بسيار خوبيست. اصلن مثل ما برويد خانه ي زهرا خانم. زن بسيار خوبيست و هر چقدر هم كه تلاش كني با هر وسيله اي خانه اش را منفجر كني هيچي بهت نمي گويد. نشسته جلوي خانه اش و از اين عروسك كاموايي هايي كه مختص به ماسوله است ميفروشد. اين عروسكها و اجاره ناچيزي كه براي خانه اش ميگيرد ٬ تنها درآمد اهالي روستاي كذاييست. برويد. خوبست. اینست که میگویند سفر چیز خوبیست. بروید ببینید تا بقول نرودای خدابیامرز به آرامی نمیرید.
* آهنگی از آقایمان گروه Led Zeppelin كه اگر خواستيد ببينيد چه گفته است از فوتوريف ما دانلود كنيد.
پ.ن : اطاعات اضافي درباره ي قلعه رودخان
یکی دو روز پیش در راستای قرار ملاقات با هنرمند درونم که یک جایی ٬گمانم اینجاها درباره اش توضیح داده بودم ٬ یکسری به پارک لاله و موزه ی هنرهای معاصر زدم که ببینم اوضاع آنجا از چه قرار است. خب پارک لاله که برای من پر از خاطره است. خاطره ی از دبیرستان در رفتن ها و شیطنت ها. (آخر دبیرستان دیوار به دیوار پارک بود) و اینکه وقتی یک دنده عقب دوازده سیزده ساله میزنم کلی از آن داستانها از جلوی چشمانم رد میشود.
بگویم برایتان از موزه. دومرتبه موزه یکی از گنجینه هایش را درآورده است. نقاشی های قهوه خانه ای و پشت شیشه ای تحت عنوان "خیالی نگاران". در واقع همان نقاشی هاییست که قدیمها در قهوه خانه ها روی دیوار میزدند و یک نفر نقال مردم را دور خودش جمع میکرد و پرده خوانی میکرد . از فتح خیبر و روز عاشورا گرفته تا جنگ رستم و افراسیاب و زال و رودابه.
نقاشی ها عمومن یا رزمی بودند یا بزمی . میدانهای جنگ مخصوصن روز عاشورا مهمترین موضوعی بود که میتوانستی بین تابلوها پیدا کنی. نکته جالب توجه در نقاشی ها که برایم خیلی سرگرم کننده بود نحوه انتقال فانتزیهای نقاشان آثار بود بر روی بوم نقاشی.
۱- اصولن سپاهیان کفر و پلیدی آدم هایی بودند با سبیلهای از بناگوش در رفته اما صورتهایی با اصلاحی خیلی مرتب و از چشمانشان شرر میبارید.
۲-حضرت علی اصغر در کلیه تابلو ها یک مرد جوان خوش چهره بود با مشخصات ظاهری کامل مثل ابروان کمانی و خال پشت لب اما در ابعاد یک نوزاد.
۳-اسم هر شخصیتی در بالای سر هر کدام از کرکترها نوشته شده بود.
۴-سر از کار طبع خشن خالقین آثار در نمی آورم. یک تابلویی بود که مضمون اصلیش انتقام گیری مختار بود از مسببین واقعه کربلا. وحشتناک ترین شکنجه هایی که میتوانی تصور کنی توسط نقاش محترم تصویر شده بود. یک جای تابلو ناخن میکشیدند. یک جای دیگر یارو داشت با گازانبر زبان یک مادر مرده ای را از حلقش بیرون میکشید. جای دیگری روغن داغ سر یک نفر میریختند و از همه بدتر. گمانم شمر بود که از یک بلندی حلق آویزش کرده بودند و یک سنگ بزرگ به عضو شریفش (که البته بوضوح ترسیم نشده بود!) آویزان کرده بودند. فکرش را بکن
اینها برخی از چیزهای بود که در خیلی از نقاشی ها مشترک بود و منهم یادم مانده است. بعد همانجا یک مستندی دیدم از زندگی یکی از این اساتید که آقای صالح علا رویش نریشن رفته بود و با همان افه های پر سوز و گدازش از زندگی یکی از اساتید داد سخن میداد و اینکه آهای مردم این نقاشی ایرانی است. نگذارید از بین برود و چرا هیچکدام از اساتیدی که هنوز در قید حیات هستند هیچ شاگردی ندارند.
بهیچ وجه قصد قضاوت کردن در مورد آنها که رفته اند و آنها که مانده اند و یا بی قرب و منزلت کردنشان را ندارم اما گمان هم نمی کنم که هیچ بنی بشری دلش بخواهد تابلویی بکشد و درش سنگی را به عضو شریف کسی آویزان کند.
پ.ن : یک نکته فنی - این که حضرت علی ذوالفقارش را همینطوری عریان به کمر میبسته و وارد میدان جنگ میشده منطقی است. اما این نقاش هایی که برای ذوالفقار حضرت علی غلاف هم کشیده اند هیچ وقت با خودشان فکر نکرده اند که آخر پدر آمرزیده ٬ شمشیری با چنین شکل هندسی آخر چجوری میرود توی غلاف؟
بقول دخترک اسکارلت در بربادرفته که هرچه میشد میگفت فردا در باره اش فکر میکنم من هم فردا یا شاید بعد از عید درباره اش فکر میکنم. فعلن تنها چیزی که اهمیت دارد اینست که آدمهایی که دوستشان دارم همه شان برگشته اند. مگر آدم چه میخواهد؟
شب عید تقریبن از دیروز برای من شروع شده. یعنی از دیروز میشود فکر کرد که این سال مزخرف دارد تمام میشود و میشود از این کارهایی که ملت شب عید میکنند انجام داد. حالا میشود نوای آن بابایی که میگوید همه چی آرومه من چقد خوشحالم را کمی گوش داد و فحش و فضیحتش نداد.
همه اش فکر میکردم که سی سالگی باید اتفاق عجیب و غریبی باشد. اما راستش نبود. همین دو سه روز پیش بود. مثل سالهای قبل. بدون سری یا صدایی دور وبری هایم تبریکی و کادویی نثارم کردند. من سی ساله شدم و همه رفتند پی کارشان. همین است دیگر.
حالا درجایگاه یک آدم سی ساله باید بگویم که فقط دلم میخواهد که چند روزی خوش بگذرانم ٬ موزیک بزنم و گوش کنم ٬ چند تا فیلم ببینم و بعدش بگردم کاری جدید برای خودم دست و پا کنم. اصلن خدا را چه دیدید . شاید کارخانه ای شدم. هنوز درباره اش تصمیم نگرفته ام. گفتم که. فردا. بعدش هم یک نظم و ترتیبی یا بقول قدیمی ها سر و سامانی به وضعیت زندگی ام بدهم. همین. از سرم هم زیاد است.
اصلن بهترین حالتش این بود که یک حقوق مکفی ماهیانه از آسمانی جایی میامد ٬ بعدش میرفتیم دنبال همان موزیک و مجسمه سازی و کمیک استریپ کشیدن و فیلم بینی و کافه نشینی و ... .
حالا که نیست لامصب. پس بقول همان ایمیل مزخرفی که ماهی ده مدل ازش میاید و قطعن یک آدم مریض درستش کرده ٬ بیدار شو و برگرد سرکارت.
پ.ن.۱ : آقاجان پازل بهم کادو ندهید. من خرافاتی نیستم اما هر دوباری که این کادو را گرفتم بیکار شدم! باور کنید که یک چیزهایی هست.
پ.ن.۲ ( و خیلی بیربط) : دانلود کنید این آلبوم آقای ماریوژ دودا یا همان بیسیست گروه ریورساید را که بسیار آلبوم خوبیست. (الان دارم گوشش میدهم) و اینکه شدیدن توصیه میشود.
بنفشه آمد. همین پریشبی . و تمام آنچه که آرزو کردم و نوشتم محقق شد. روی پله ها ٬ بلکه هم جلوی در ٬ جلوتر از همه ی آن بیست سی نفری که به استقبالش آمده بودند بودم. بغلش کردم و هردو گریه کردیم لابلای صدای دست زدنها . قربون صدقه هم رفتیم.
حالا احساس میکنم خون دومرتبه در رگهایم جاری شده.
از همه ممنونم. برای هم دلی هایتان.
عید نزدیک است. کاشکی همه برگردند.
دلم برايت تنگ است. دلم براي خنده هايت تنگ شده. همان دو مرتبه اي كه زنگ زدي ٬ همان دو مرتبه اي كه گريه كردي و حتي گريه نكردي. گفتي نگران من نباش. بر ميگردم. همان دو مرتبه بود. همان دومرتبه بود كه فهميدم " من به چشم خويش ديدم كه جانم ميرود " يعني چه.
حالا زندگي همان شبهاي لعنتيست. شبهاي بي تو ٬ اشك هاي پشت فرمان توي اتوبانهاي طولاني و پرترافيك ٬ همان شبهاي تلخ و سرد جلوي اوين به انتظار اينكه شايد بيايي.
بهت گفته ام كه هر شب خوابت را ميبينم؟ هر شب ميبينم كه تو آمده اي. همديگر را بغل ميكنيم. زمان متوقف ميشود. هر دو گريه ميكنيم و تو برايم از دردهايت ميگويي ومن هم. و همان نوازشها.
حالا گروه موزيكمان بجاي پينك فلويد داريوش ميزند. حال و هوايمان داريوشيست. همان بابايي كه يك مشتي جوان را هروييني كرد به زمان خودش. حالا تنها لذت زندگي همين غصه خوردنهاست. انگار فقط همين ها كمي دردهاي اين دل صاب مرده را آرام ميكند.
روزي شصت نفر زنگ ميزنند تا از من خبر بگيرند و من با صدايي اميد بخش ميگويم كه بابا نگران نباشيد چيزي نيست همه بزودي ميآيند. اما از خودم چيز زيادي نمانده.
راستي شاگردهايت هم گاهي زنگ ميزنند. و من تنها چيزي كه دارم بگويم اينست كه صبر كنيد. معلمتان همين روزها ميايد.
بهشان نگفته ام كه حالا وقتي از جلوي تابلوي سر كوچه دم شركتمان " كوچه بنفشه" ميگذرم بغض ميكنم. بهيچ كس نگفته ام كه چقدر دلم تنگ گرمي دستت است. وقتي كه توي ماشين كنارم مي نشستي و دستت را روي دستم ميگذاشتي وقت دنده عوض كردن. نگفتم كه صندلي خالي كنارم را نوازش ميكنم.
حالم بد است. خيلي بد. اما اميدوارم. كه يكي از همين شبها بيايي. هر بار كه در باز ميشود منتظرم كه تو بيايي. آغوشم را باز ميكنم تا وقتي كه همه ي آدمهاي آنجا برايت دست و سوت ميزنند روي پله ها بگيرمت. با هم بخنديم و من بلند ترين غريو شادي زندگي ام را سر بدهم مثل فيلمها. بيا كه ديگر برادرت پستهاي غم انگيز ننويسد. بيا با هم پيانويت را گردگيري كنيم.
چيزي نمانده. مطمئنم.
به نظرم هيچ چيزي به اندازه داشتن يك خواهر شخصيت نازنين فرزانه خوب نيست! اين را از اين جهت ميگويم كه با همين خواهر فرزانه ي شخصيت نازنينم ٬ يك دوره بسيار مفيد بنام "راه هنرمند" را شروع كرده ايم. اگر بخواهم كمي توضيخش دهم ٬ اينطوري ميشود گفت كه هر كسي در زندگي اش يك سري پارامترهايي دارد كه اركان اصلي زندگي را تشكيل ميدهد. مثل رشد شخصي ٬سلامتي ٬ تحصيلات ٬ كار و درآمد روابط شخصي و خانوادگي و دوستان و ... . اگر اين پارامترها را روي يك نمودار ببري و بهشان عدد بدهي ٬ شماتيك چرخ زندگي ات را به تو نشان ميدهد. آنوقت ميفهمي كه چرا چرخت مي لنگد و كجاي كار است كه اشكال دارد. در مرحله بعدي اين دوره كه از روي كتابي بهمين نام تدريس ميشود ٬ تكنيك هايي تمرين ميشود كه به سبب گرد شدن چرخ مذكور ميشود و ميخواهم بگويم كه تاثيرات آن تا همين سه هفته كه از شروع كلاس گذشته به نظر من جادويي است. تازه ميفهمي كه اي بابا چقدر وضعت خراب است و خودت خبر نداري و اين كه ياد ميگيري كه دلت به حال خلاقيت بدبختي كه سركوبش كرده اي بسوزد و تصميم بگيري كه همين خلاقيت بدبخت را كه يك گوشه اي قايم شده و خاك گرفته ٬ بيرونش بياري و دستي بر سر و رويش بكشي.
در راستاي همين تكنيكها كه گفتم ٬ بايد تمرين كني كه هفته اي دست كم دوساعت ٬ خودت را تنهايي ببري بيرون. اسمش هست قرار ملاقات با هنرمند درون. سخت است و لذت بخش. سخت از آن جهت كه بيشتر ماها يادمان رفته كه چطوري تنهايي به خودمان خوش بگذرانيم. لذت بخش از اين جهت كه احساس ميكني كه داري خودت را تحويل ميگيري و به خودت توجه ميكني و اين خوب است. همين يكي دو هفته پيش بود كه من آقاي هنرمند درون را تنهايي استخر بردم و مي خواهم بگويم كه صرف نظر از سرمايي كه بعدش خوردم ٬ حال مبسوطي هم بردم. جريان اين دوره بسيار مفصل است و حالا اگر خيلي دلتان خواست كه ازش سر در بياوريد خودتان برويد كتابش را گير بياوريد و بخوانيد. كتاب را خانم جوليا كامرون نوشته و گيتي خوشدل هم ترجمه اش كرده است.* كتاب مذكور توسط نشر پيكان چاپ شده و خريدنش هم ۴۷۰۰ تومان برايتان آب ميخورد.
در راستاي تعهداتي كه به خودم داده ام (طبق تمرینات کتاب) تمرین های موسیقی را منظم تر کرده ام و در مجموع اینکه مشكلات را بهتر ميبينم** . در تلاشم تا حلشان كنم و كليات زندگي ام را قدري مرتب كنم. به هرحال در این راستا مجبورید که از یک سری از پارامترهای دیگرتان بزنید تا چرختان چرخ تر شود اما بشدت ارزشش را دارد. این را وقتی که مثل قند سولوی دوم comfortably numb را زديد خواهيد فهميد!
* ترجمه طبق عادت مترجم شديدن قلمبه سلمبه است.
** : در همين راستا فهميده ام كه چقدر حالم از شغلم بهم ميخورد!